مردم روایت می کنند؛ سه روز پس از جنگ

حقیقت جنگ در کلمات کسانی نهفته است که خاطرات اسفند ماه پرتلاطم ۱۴۰۴ را روایت میکنند، روایتهای دستاول مردمی که سه روز پس از شنیدن صدای مرگبار موشک های دشمن بر فراز آسمان، همچنان سایه ترس، خشم و نفرت را بر شانه شان احساس می کنند.
روایتهای مردمی حکایت از مردمی دارد که در میان ویرانههای ساختمان مسکونی و گاه مدارس و بیمارستان ها نه به دنبالِ بازسازی؛ بلکه مشغول ادامه زندگی هستند. آنها شاهدان عینی شلیک موشک هایی هستند که به کودک و بزرگ رحم نکرد. دشمنی که می گفت با کودکان و غیر نظامیان کاری ندارد، گویا با همه کار داشت و خرد و کلان هم برایش فرقی نمی کرد. حال دیگر خشم مردم، دیگر فریاد نیست، بلکه یک تعهد خاموش و سرد است؛ تعهدی برای زنده ماندن و ثبت لحظهای که هرگز نباید فراموش شود، حتی اگر تهدید آسمان همچنان پابرجاست.
در این گزارش از زبان شهروندان روایت خواهیم کرد آنچه بر این کشور گذشت.
روز اول/ وحشت در محل کار و نگرانی برای خانواده
مریم ۴۵ ساله کارمند یک سازمان دولتی است، روز اول آغاز حمله اسرائیل به ایران یعنی نهم اسفندماه را اینگونه روایت می کند: پشت میز کارم نشسته بودم و مدیر کل مشغول صحبت با همکاران بود که ناگهان صداهای وحشتناکی شنیدیم. رنگ از رخسارمان پرید. چند نفر ناخودآگاه فریاد زدند: حمله شد و همه به سمت پنجره دویدیم.
حدسمان درست بود؛ حملات اسرائیل و آمریکا آغاز شده بود. شرایط برای همه سخت بود اما برای والدینی که فرزندانشان در مدرسه بودند، دشوارتر. انگار خودشان را فراموش کرده بودند با دستهای لرزان شروع به تماس با اقوام نزدیک کردند تا هرچه سریعتر برای بردن فرزندانشان اقدام کنند. برخی هم برای همکارانی که حالشان بدتر بود آب قند آماده میکردند.
سپس دستور رسید که خانمها میتوانند زودتر محل کار را ترک کنند. به همراه همکارانم به سمت مترو رفتیم، اما مردم سراسیمه از آن بیرون میآمدند و میگفتند؛ مترو قفل است براین اساس تصمیم گرفتیم تا میدان ولیعصر پیاده برویم و بقیه مسیر را با تاکسی طی کنیم.
وی در حالی که هنوز موج اضطراب و نگرانی در چشم هایش مشهود است، ادامه می دهد: سیل جمعیت کارمندان ادارات دولتی و خصوصی حتی مغازه دارها دیده می شد که به سمت میدان ولیعصر در حرکت بودند.
عدهای هنوز عمق فاجعه را درک نکرده بودند. مغازهداران نیز در حال تعطیل کردن بودند. با خود فکر کردم یک کاسب با چه امید و آرزویی برای فروش شب عید لحظهشماری میکند و حالا مجبور است به دلیل خودخواهی انسانهای ددمنش، کسب خود را تعطیل کند؛ و آن صاحب ملکی که به هزار امید، مغازهاش را اجاره داده تا لقمه نان حلالی برای خانوادهاش ببرد، چه خواهد کرد؟
خانم دیگری که در یکی از شرکت های خصوصی شاغل است، از حال و هوای روز اول می گوید، اینکه دختر دبستانی اش بعد از آمدن به خانه دچار ناراحتی عصبی شده و دچار اضطراب متوالی است:
“دخترم با صدایی لرزان، از آن سوی خط تلفن جویای حالم بود و مدام با من تماس می گرفت تا خود را به خانه برسانم. باید تلاش میکردم فرزندانش را از آسیبهای جسمی و روحی جنگ دور نگه دارم در حالی که خودم در خیابان سرگردان بودم. مدام صدای انفجار می آمد. از یک طرف نمیتوانستم واقعیت را پنهان کنم چون صدای مهیب و وحشتناک موشکهایی که به ساختمانها اصابت میکرد، حقیقت تلخی را نمایان میساخت. بسیاری از دانشجوها هراسان ساکهای خود را بسته بودند و سعی میکردند با احتیاط لپتاپهایی که به زحمت تهیه کرده بودند را از آسیب حفظ کنند.
در میدان ولیعصر، به سمت ایستگاه اتوبوس می رفتند. خانمی میگفت، چهل دقیقه در انتظار اتوبوسم؛ چهار اتوبوس آمد، اما به دلیل ازدحام جمعیت موفق به سوار شدن نشدم. به همین دلیل تصمیم گرفتم ساعت ها پیاده روی کنم تا به جایی برسم و ماشین سوار شوم. بارها و بارها صدای وحشتناک موشک ها به گوش رسید، جمیعت پراکنده در اطراف خیابان ولی عصر بارها پناه گرفتند و من هم مثل آنها دنبال پناهی می گشتم. حالا دیگر تماسهای تلفنی هم برقرار نمیشد. پیرمرد جانبازی که هم مسیرم بود و از شهرستان آمده بود می گفت نمی دانم چه کنم و چطور به شهرم بازگردم.ترافیک در خیابان سنگین بود و موتورسوارها به پیادهرو هجوم آورده بودند؛ عدهای هم بدون ملاحظه، به عابران آسیب میزدند. انگار روز قیامت شده بود. هرچه به مرکز شهر نزدیکتر میشدم، صداها گوشخراشتر میشد. پیرزن و پیرمردی را دیدم که نای راه رفتن نداشتند. پیرزن کفشهایش را در دست گرفته و به زبان آذری به همسرش میگفت، دیگر نمی توانم راه بیایم، وقتی از پیرزن پرسیدم از کجا میآیند، بدون رمق پاسخ داد، از مرکز قلب آمده ام و هیچ ماشینی برایمان نگه نمی دارد.
دیگر توان راه رفتن ندارم. دلم برایش خیلی سوخت اما کاری هم از دستم برنمی آمد چون همه ما به چنین روزی افتاده بودیم. صداهای حمله موشک ها تمامی نداشت، به خیابان منتهی به انقلاب که نزدیک شدم دیدم جمعیت زیادی در حال برگشت هستند و فریاد می زدند برگردید، برگردید… من که دیگر توان راه رفتن نداشتم به راهم ادامه دادم تا رسیدم به میدان انقلاب، مسیر میدان به سمت کارگر جنوبی بسته بود و یک طرفه شده بود، دود غلیظی در انتهای خیابان مشاهده می کردم، کارگر جنوبی تا میدان قزویم پر بود از ماموران. به شدت ترسیده بودم نمی دانستم چه کنم، بیش از هر چیزی صداهای مهیب بمباران لرزه بر تنم می انداخت.
بالاخره در میدان قزوین یک خودرو حاضر شد به من کمکی کند و تا یک مسیری من را ببرد. هیچ وقت آن روز را فراموش نخواهم کرد.
روزم دوم/ مجیدیه نفس هایش را حبس کرد
رضا ساکن مجیدیه تهران است. از روزم دوم یعنی ۱۰ اسفنده ماه می گوید: ساعت ۱۱صبح بود. سازمان پدافند عامل مورد اصابت موشک ها قرار گرفت، آنقدر صدای انفجار مهیب بود که شیشه های خانه ما لرزید. به سمت پنجره رفتم، چون از آن قسمت کاملا قابل مشاهده بود. خوشبختانه ساختمان خالی از سکنه بود، اما ضربه اصلی به تن بافت مسکونی اصابت کرد. سقوط موشکها، یک ساختمان مسکونی و یک مدرسه دخترانه را از هستی ساقط کرد. موج انفجار، شیشهها و دیوارهای خانههای مجاور را در هم پیچید و مغازهها را به تلی از آوار بدل ساخت.
مردم دچار اضطراب شده بودند، هر کسی به سمتی می دوید، در حالی که برخی در شوک و وحشت فرو رفته بودند، دیگران تلاش میکردند آرامش خود را حفظ کنند، اما خیابان اصلی، خیلی زود، توسط نیروهای بسیج مسدود شد. این مسدودسازی، شاید با هدف حفظ نظم و شاید امدادرسانی اولیه صورت گرفت اما به کسی اجازه استفاده از هیچ دوربین یا تلفنی برای ثبت تصویری از ویرانیهای بهجا مانده را نمی دادند.
بهروز ساکن گیشا است، می گوید: در روز دوم متاسفانه کلانتری را زدند، صدای مهیب انفجار سبب شد مردم به خیابان ها بیایند. دود غلیظی آسمان را فرا گرفته بود. عده ای از شدت ترس فریاد می زدند.
نیروهای امداد رسیدند، انفجار در حدی بود که سنگ به اطراف پرتاب می شد، از مردم پرس و جو کردم گویا خوشبختانه کسی در کلانتری نبود، خیلی صحنه ناراحت کننده ای بود در این انفجار خانه و مغازه های اطراف دچار آسیب شده بود.
روزم سوم/ فردوسی و سپهبد قرنی زیر بمباران موشک ها
علی می گوید: حوالی ساعت ۱۵ ۱۱ اسفند ماه در میدان فردوسی بودم، ناگهان صدای وحشتناک پرتاب موشک ها همه را وحشت زده کرد. گویا هدف پلیس دیپلماتیک فردوسی بود. همه می دویدند و فریاد می زدند، من اولین صدا را که شنیدم، در خیابان دراز کشیدم. وقتی انفجار تمام شد و از جای خودم بلند شدم، دیدم بسیاری از رهگذران که نخوابیده بودند، دچار جراحت شده بودند، وحشت مردم بیش از این جراحات خود را نشان می داد.
سطح خیابان مملو بود از سنگ های تکه تکه شده ناشی از انفجار، اصلا باور نمی شد آنچه به چشم خود می دیدم. هنوز ساختمان در اتش می سوخت و دود غلیظی در آسمان مشاهده می شد. بلافاصله خیابان بسته شد و نیروهای امدادی و اورژانس از راه رسیدند. چند نفر هم به شهادت رسیده بودند.
امیرحسین ساکن محله شهرک ولی عصر تهران است، می گوید: حوالی ساعت ۱۵ بود، در خانه و کنار خانواده نشسته بودم. مادرم به شدت از جنگ و صدای انفجار می ترسد. ناگهان صدای مهیبی به گوش رسید به گونه ای که شیشه های خانه لرزید، درپوش کلر از جای خود جدا شد، قاب های عکس روی دیوار به زمین خورد و شکست، مادرم به حدی حالش بد شده بود که واقعا نمی دانستیم چه کنیم. دود غلیظی از درزهای در و پنجره وارد خانه شد.
صدای فریاد از خیابان به گوش می رسید. بعد از ۲۰ دقیقه که حال مادرم بهتر شد به کوچه رفتم، مردم فریاد می زدند یا امام حسین، کلانتری را زدند، کلانتری را زدند، خانه های مجاور کلانتری دچار آسیب شده بود. مردم هراسان به این سو و آن سو می دویدند. چندین نفر مجروح شده بودند و به نظر می رسید حالشان خیلی وخیم است.
این متن، گزارشی از اصابت موشک و بمب نیست؛ بلکه شهادتی است بر اراده مردمی که در قلب تداوم جنگ، هنوز بقا دارند با امید و اعتماد به ایمان. آنچه در مجیدیه، فردوسی، شهرک ولی عصر و هر نقطه ای از ایران زمین روایت شد نه ترمیمی برای زخمها، بلکه روایتی است برای ادامه زندگی با زخمهای باز. ایران زمین در زیر سایه سنگین جنگ همچنان ایستاده و این روایت ها تنها سندی از یک حمله نقطهای نیست بلکه یادگاری است از شهری که در میانه تداوم تهدید، آموخته است که همچنان با ایمان باشد و با ایمان ادامه دهد. مردمان این سرزمین، استوار ایستادهاند.
این روایتها، فراتر از شرحِ ویرانی و فقدان گواهی است بر صلابتی که در دل بحران جوانه میزند؛ ارادهای برای بقا و تداوم، حتی در فقدان امنیتِ کامل. آنها با امید به پایانِ جنگ و با اتکا به نیروی درونی خود، روزها را سپری میکنند و در زیر آسمانی که همچنان ناشناخته است، پایههای زندگیِ خود را بر استواریِ اراده بنا میکنند. این، داستانی است از ایستادگی، نه در برابر شرایط بحرانی، بلکه در برابر دشمنی که چشم به این آب و خاک دوخته است.



