از حکمرانی واکنشی تا حکمرانی شناختی
دکتر هومن قاپچی، پژوهشگر رسانه: ایران در ماههای گذشته فقط یک جنگ همهجانبه را تجربه نکرد؛ یک آزمایش بزرگ حکمرانی را نیز پشت سر گذاشت. از دیماه ۱۴۰۴ تا آستانه شهریور ۱۴۰۵، جامعه ایران مجموعهای کمسابقه از شوکهای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، رسانهای و نظامی را از سر گذراند. اعتراض، نااطمینانی، تهدید، جنگ، اخبار متناقض، تغییرات سریع در فضای اطلاعاتی، نگرانیهای اقتصادی و سپس زیستن در وضعیت پساجنگ، همه در یک محیط پیچیده به یکدیگر پیوند خوردند؛ اما در میان همه این رویدادها، پرسشی کمتر مطرح شد: آیا ما فقط توان تشخیص و شناسایی بحران را داریم یا توان مدیریت و یادگیری از بحران را نیز ساختهایم؟
این پرسش، از جنس پرسشهای معمول سیاسی نیست. مسئلهای در مرز حکمرانی، مدیریت رسانه، علوم شناختی و علوم اجتماعی محاسباتی است، زیرا جنگ ممکن است در میدان اتفاق بیفتد، اما تجربه جنگ در ذهن میلیونها انسان ساخته میشود.
یک انفجار، یک رویداد است؛ اما انتظار مردم برای انفجار بعدی، دنبالکردن خبرها، جستوجوی اطلاعات، مقایسه روایتها، نگرانی درباره خانواده، تغییر رفتار اقتصادی و حتی تغییر نگاه آنان به آینده، «تجربه رویداد» است و این دو الزاماً یک چیز نیستند. ممکن است یک رویداد پایان یافته باشد؛ اما تجربه آن در ذهن جامعه ادامه داشته باشد. ممکن است آتشبس برقرار شود، ولی اضطراب اجتماعی همچنان فعال بماند. ممکن است یک خبر تکذیب شود، اما اثر شناختی آن پیشتر اتفاق افتاده باشد.
ممکن است دولت از بازگشت شرایط عادی سخن بگوید؛ اما جامعه هنوز در وضعیت انتظار بحران بعدی زندگی کند. اینجاست که باید از «حکمرانی بحران» به «حکمرانی ادراکی» فکر کنیم.
جامعهای که دیگر فقط مخاطب نیست
یکی از بزرگترین تغییرات عصر دیجیتال این است که شهروند دیگر فقط دریافتکننده پیام نیست. او همزمان مصرفکننده، تولیدکننده، بازنشرکننده، تفسیرکننده و حتی اصلاحکننده اطلاعات است. یک شهروند ممکن است صبح خبر را از رسانه رسمی ببیند، ظهر روایت دیگری را در شبکه اجتماعی دنبال کند، عصر با یک دوست درباره آن گفتوگو کند، شب فیلمی از یک منبع ناشناس ببیند و در نهایت تصمیم خود را نه بر اساس هیچکدام از این منابع بهتنهایی، بلکه بر اساس ترکیبی از آنها بگیرد. در چنین محیطی، جامعه را نمیتوان با مدل ارتباطی قرن بیستم فهمید؛ مدلی که در آن فرستنده پیام را تولید میکند، رسانه آن را توزیع میکند و مخاطب آن را دریافت میکند. امروز، مخاطب خودش بخشی از معماری ارتباطی است. او فقط پیام را نمیگیرد؛ پیام را بازسازی میکند. فقط خبر را مصرف نمیکند؛ درباره اعتبار خبر قضاوت میکند. فقط روایت را نمیشنود؛ روایتهای رقیب را مقایسه میکند و گاهی حتی قبل از آنکه نهادهای رسمی متوجه تغییر فضای اجتماعی شوند، تغییر را در شبکههای ارتباطی خود بازتاب میدهد؛ بنابراین اگر حکمرانی بخواهد جامعه امروز ایران را با ابزارهای دیروز اداره کند، ناگزیر بخشی از واقعیت را نخواهد دید.
مسئله ایران کمبود پیام نیست
در مواجهه با بحرانهای اجتماعی و رسانهای، معمولاً اولین پاسخ، تولید پیام بیشتر است؛ اطلاعیه بیشتر، مصاحبه بیشتر، محتوای بیشتر، هشتگ بیشتر؛ اما مسئله همیشه کمبود پیام نیست. گاهی مسئله این است که مخاطب دیگر به فرستنده اعتماد ندارد. گاهی مسئله، تجربه زیستههای قبلی اوست. گاهی پیام رسمی با تجربه زیسته شهروند ناسازگار است و گاهی سرعت گردش اطلاعات بهقدری بالاست که حتی یک پاسخ دقیق، زمانی منتشر میشود که روایت رقیب در ذهن مخاطب تثبیت شده است. در علوم شناختی، انسان اطلاعات را در خلأ پردازش نمیکند. اطلاعات جدید در کنار حافظه، تجربه، هیجان، هویت، پیشفرض و وضعیت روانی فرد قرار میگیرد و سپس معنا پیدا میکند. از این منظر، یک خبر واحد میتواند برای دو شهروند، دو معنای کاملاً متفاوت داشته باشد؛ پس حکمرانی ارتباطی نمیتواند فقط بپرسد: «چه پیامی بدهیم؟» باید بپرسد: «مخاطب این پیام را با چه حافظه، چه تجربه، چه هیجان و چه سطحی از اعتماد دریافت خواهد کرد؟» این تفاوت، تفاوت میان «مدیریت پیام» و «فهم جامعه» است.
مخاطب خاکستری بزرگترین بخش نادیدهگرفتهشده جامعه
یکی از مفاهیمی که در تحلیل جامعه امروز ایران اهمیت ویژهای دارد، «مخاطب خاکستری» است. مخاطب خاکستری الزاماً موافق نیست و الزاماً مخالف هم نیست. ممکن است در یک موضوع کاملاً ملیگرا باشد، در موضوعی دیگر منتقد سیاستهای رسمی، در مسئلهای دغدغه معیشت داشته باشد و در موضوعی دیگر به دلیل تجربه شخصی خود تصمیمی کاملاً متفاوت بگیرد. این انسان را نمیتوان در جدولهای ساده «موافق/ مخالف» جای داد. او پیچیده است و پیچیدگی، مسئلهای برای حذف نیست؛ واقعیت جامعه است. اگر حکمرانی فقط به صدای هواداران خود گوش کند، بخشی از جامعه را نمیبیند. اگر فقط مخالفان را ببیند، باز هم جامعه را نمیبیند. جامعه واقعی میان این دو قطب قرار دارد؛ جایی که میلیونها انسان با مجموعهای از باورها، نگرانیها، امیدها و تردیدهای همزمان زندگی میکنند. اتفاقاً همین گروه خاکستری است که در لحظات بحرانی میتواند رفتارهای تعیینکنندهای از خود نشان دهد. ازاینرو، شناخت مخاطب خاکستری یک مسئله تبلیغاتی نیست؛ یک مسئله حکمرانی است.
“”توسعه برند را در اینستاگرام و تلگرام و لینکدین دنبال کنید””
از جنگ روایتها به جنگ ظرفیت تشخیص
سالهاست درباره «نبرد روایتها» صحبت میکنیم؛ اما شاید این تعبیر دیگر کافی نباشد. مسئله فقط این نیست که چه کسی روایت بهتری تولید میکند. مسئله این است که آیا شهروندان ظرفیت تشخیص روایت را دارند؟ آیا میتوانند بپرسند چه کسی این خبر را ساخته است؟ منبع آن چیست؟ چرا اکنون منتشر شده؟ چه چیزی را برجسته کرده و چه چیزی را حذف کرده است؟ آیا با یک خبر مواجهیم یا یک عملیات اقناعی؟ آیا این محتوا میخواهد ما را آگاه کند، بترساند، خشمگین کند یا به رفتار خاصی وادارد؟ جامعهای که بتواند این پرسشها را بپرسد، در برابر دستکاری اطلاعاتی مقاومتر است. اما هدف نهایی حتی مقاومت نیست. هدف باید یادگیری باشد. اینجاست که مفهوم «پادشکنندگی شناختی» اهمیت پیدا میکند. جامعه تابآور جامعهای است که پس از شوک فرونمیریزد. اما جامعه پادشکننده جامعهای است که پس از شوک، چیزی به ظرفیت شناختی خود اضافه میکند.
بعد از هر بحران میپرسد چه چیزی را اشتباه فهمیدیم؟ چرا به فلان روایت اعتماد کردیم؟ چرا یک شایعه توانست چنین سرعتی پیدا کند؟ چه چیزی اعتماد اجتماعی را افزایش یا کاهش داد؟ و چگونه میتوانیم در بحران بعدی بهتر تصمیم بگیریم؟ این همان نقطهای است که بحران از «هزینه» به «دانش» تبدیل میشود.
ایران به دستگاه فهم نیاز دارد نه الزاماً دستگاه جدید
اینجا سوءتفاهمی مهم باید برطرف شود. وقتی از ضعف حکمرانی شناختی سخن میگوییم، منظور الزاماً تأسیس یک سازمان جدید نیست. اتفاقاً ایران امروز بیش از آنکه به ساختارهای تازه نیاز داشته باشد، به قابلیتهای تازه در ساختارهای موجود نیاز دارد. ما به یک دستگاه فهم نیاز داریم؛ نه لزوماً یک دستگاه اداری جدید. وزارتخانه، سازمان برنامه، مجلس، رسانه، دانشگاه، شهرداری و نهادهای سیاستگذار، هرکدام بخشی از این قابلیت را در اختیار دارند. مسئله این است که این قطعات چگونه میتوانند به یکدیگر متصل شوند. حکمرانی باید بتواند بهصورت مستمر بفهمد؛ جامعه چه میبیند؟ چه میشنود؟ چه چیزی را باور میکند؟ از چه چیزی میترسد؟ به چه چیزی امید دارد؟ به چه کسانی اعتماد میکند؟ و چگونه در برابر یک شوک جدید تغییر میکند؟ این همان چیزی است که میتوان آن را حکمرانی ادراکی نامید. حکمرانی ادراکی به معنای کنترل ذهن مردم نیست. اتفاقاً معنای معکوس دارد؛ حکمران باید آنقدر جامعه را بشناسد که درباره مردم با حدس و گمان تصمیم نگیرد.
حسگر اجتماعی؛ مغز تحلیلی؛ حافظه حکمرانی
حکمرانی ادراکی را میتوان بر چهار قابلیت استوار کرد. نخست، حسگر اجتماعی؛ یعنی توان مشاهده تغییرات جامعه پیش از آنکه این تغییرات به بحران تبدیل شوند. دوم، مغز تحلیلی؛ یعنی استفاده از علوم اجتماعی محاسباتی، تحلیل شبکه، تحلیل روایت، تحلیل هیجان، دادههای پیمایشی و روشهای هوش مصنوعی برای فهم الگوهای پیچیده اجتماعی. سوم، حافظه حکمرانی؛ یعنی اینکه هر بحران تبدیل به تجربهای ذخیرهشده برای بحران بعدی شود، نه اینکه با تغییر مدیران و پایان اخبار، تجربه نیز فراموش شود و چهارم، حلقه یادگیری؛ یعنی تصمیم، اجرا، مشاهده پیامد، ارزیابی و اصلاح. اگر این حلقه وجود نداشته باشد، حکمرانی ناگزیر در یک چرخه تکراری گرفتار میشود: بحران، واکنش، کنترل، آرامش، فراموشی و سپس بحران بعدی؛ اما اگر حلقه یادگیری شکل بگیرد، هر بحران میتواند ظرفیت حکمرانی را افزایش دهد.
علوم اجتماعی محاسباتی از شمارش هشتگ تا فهم جامعه
ایران سالهاست درباره رصد فضای مجازی صحبت میکند؛ اما رصد فضای مجازی با شمردن تعداد هشتگها تفاوت دارد. علوم اجتماعی محاسباتی میتواند نشان دهد که یک روایت چگونه شکل میگیرد، از چه شبکههایی عبور میکند، چه گروههایی آن را تقویت میکنند، چه زمانی از یک بحث محدود به روایت عمومی تبدیل میشود و چگونه با تغییرات هیجانی جامعه ارتباط پیدا میکند. میتوان فهمید چه موضوعاتی اضطراب تولید میکنند. چه روایتهایی اعتماد میسازند. کدام گروهها میان دو قطب اجتماعی نقش پل دارند. کدام نشانهها پیش از یک بحران اجتماعی تغییر میکنند و مهمتر از همه، جامعه چه زمانی در حال تغییر است، پیش از آنکه تغییر خود را در خیابان نشان دهد. اما اینجا باید یک اصل اخلاقی روشن وجود داشته باشد. جامعه، آزمایشگاه نظارت نیست. داده اجتماعی نباید به ابزار تعقیب شهروندان تبدیل شود. حکمرانی دادهمحور اگر با اخلاق داده، حریم خصوصی و حقوق شهروندی همراه نباشد، میتواند بهجای افزایش اعتماد، بیاعتمادی تولید کند. هدف از شناخت جامعه، کنترل جامعه نیست. هدف، تصمیم بهتر برای جامعه است.
میدان، دیپلماسی و ذهن
ایران امروز را باید در سه میدان همزمان دید: میدان، دیپلماسی و ذهن. میدان، عرصه قدرت سخت است. دیپلماسی، عرصه مذاکره و تنظیم مناسبات است و ذهن، عرصه ادراک، حافظه، هیجان، اعتماد و پیشبینی. ممکن است در میدان پیروز باشیم؛ اما در ذهن جامعه احساس شکست شکل بگیرد. ممکن است در دیپلماسی دستاوردی حاصل شود، اما روایت عمومی آن را ناکامی تفسیر کند. ممکن است جنگ پایان یافته باشد؛ اما در ذهن مردم انتظار جنگ بعدی همچنان فعال بماند. ازاینرو، رسانه دیگر صرفاً روابطعمومی دولت یا بلندگوی میدان نیست. رسانه یکی از زیرساختهای حکمرانی است و مدیریت رسانه در چنین شرایطی دیگر فقط مدیریت شبکه تلویزیونی، خبرگزاری یا پلتفرم نیست؛ مدیریت جریان اطلاعات در یک جامعه پیچیده است.
سرمایهای که باید دیده شود
اما در نهایت همه این بحثها به یک واقعیت ساده بازمیگردد؛ بزرگترین سرمایه ایران، مردم ایرانند؛ نه بهعنوان یک شعار، بهعنوان یک واقعیت حکمرانی. مردم ایران حافظه تاریخی دارند، تجربه جنگ دارند، تجربه بحران دارند، سرمایه فرهنگی دارند، شبکههای خانوادگی و اجتماعی گسترده دارند و در طول دهههای گذشته بارها نشان دادهاند که در شرایط دشوار میتوانند ظرفیتهای بزرگی از همبستگی و فداکاری ایجاد کنند؛ اما سرمایه انسانی زمانی به سرمایه ملی تبدیل میشود که حکمرانی بتواند آن را ببیند و بفهمد. جامعهای که احساس کند دیده نمیشود، بهتدریج از گفتوگوی رسمی فاصله میگیرد. جامعهای که احساس کند پرسشهایش شنیده نمیشود، پاسخهایش را در جای دیگری جستوجو میکند و جامعهای که تجربه زیسته خود را با روایت رسمی ناسازگار ببیند، ممکن است حتی در برابر پیام درست نیز دچار بیاعتمادی شود؛ بنابراین اعتماد اجتماعی را نمیتوان فقط با تبلیغ تولید کرد. اعتماد، محصول تجربه است.
پساجنگ؛ پایان بحران یا آغاز یادگیری؟
اکنون که ایران از یک دوره سنگین بحران عبور کرده است، شاید بزرگترین خطای ما این باشد که تنها به دنبال بازگشت به «وضعیت قبل» باشیم. هدف نباید بازگشت باشد. هدف باید یادگیری باشد. اگر جنگ به ما نشان داده که زیرساختهای حیاتی نیازمند تابآوریاند، باید زیرساختها را مقاومتر کنیم. اگر بحران اقتصادی نشان داده که جامعه به اطلاعات معتبر و بههنگام نیاز دارد، باید نظام اطلاعرسانی را هوشمندتر کنیم. اگر شبکههای اجتماعی نشان دادهاند روایتها چگونه میتوانند رفتار عمومی را تغییر دهند، باید سواد رسانهای و شناختی را جدیتر بگیریم. اگر اعتراضات نشان دادهاند بخشهایی از جامعه دیده نمیشوند، باید ابزارهای شناخت جامعه را اصلاح کنیم و اگر جنگ نشان داده در لحظه بحران بخشهایی از جامعه میتوانند فراتر از اختلافات روزمره، حول ایران جمع شوند، باید این سرمایه را شناخت و حفظ کرد. این همان جایی است که «حکمرانی پساجنگ» از یک مفهوم سیاسی به یک پروژه علمی تبدیل میشود.
میهنپرستی یعنی ایران را دقیقتر بشناسیم
میهنپرستی فقط دفاع از خاک نیست. فقط پرچم نیست. فقط ایستادن در برابر دشمن خارجی نیست. یکی از عمیقترین شکلهای میهنپرستی این است که ایران را آنقدر جدی بگیریم که بخواهیم آن را با تمام پستیها و بلندیهایش درست بفهمیم. جامعه ایران را نباید ساده کرد تا مدیریت آن آسانتر شود. باید ابزارهای حکمرانی را پیچیدهتر کرد تا بتوانند جامعه واقعی را ببینند. این شاید مهمترین تفاوت حکمرانی قرن بیستویکم با حکمرانی قرن بیستم باشد. در قرن گذشته دولت قدرتمند دولتی بود که میتوانست دستور بدهد. در قرن جدید دولت قدرتمند دولتی است که میتواند بفهمد.
بفهمد چه اتفاقی در جامعه افتاده است. بفهمد مردم چگونه یک رویداد را تجربه کردهاند. بفهمد چرا یک روایت باور شده و روایت دیگر شکست خورده است. بفهمد اعتماد کجا ساخته و کجا فرسوده شده است و مهمتر از همه، بتواند از آنچه فهمیده، تصمیم بهتری بسازد. ایران امروز به چنین ظرفیتی نیاز دارد؛ نه برای کنترل مردم، برای شنیدن مردم. نه برای مهندسی افکار عمومی، برای فهم افکار عمومی. نه برای تولید روایتهای بیشتر، برای ساختن جامعهای که توان تشخیص روایت را داشته باشد و نه برای آنکه بحران بعدی را فقط مدیریت کنیم؛ بلکه برای آنکه از بحران بعدی، ایران قویتری بسازیم.
شاید مأموریت بزرگ ایران پس از این سالهای پرآشوب همین باشد؛ از حکمرانی واکنشی عبور کنیم و به حکمرانیای برسیم که میبیند، میفهمد، یاد میگیرد و پیش از آنکه بحران را مدیریت کند، نشانههای آن را میشناسد. ایران را باید حفظ کرد؛ اما برای حفظ ایران، نخست باید ایران را فهمید.
منبع: فرهیختگان



