شاهگل؛ تریلری روانشناختی در لباس مسابقه
جایی که دیگر دستها را نمیبینیم؛ آدمها را از روی دستهایشان میخوانیم

بیشتر از ده قسمت تا پایان ماراتنِ نفسگیرِ «شاهگل» باقی مانده است و عرق هنوز روی تن هیچ یک از بازیکنان خشک نشده است. تا اینجای کار، آنچه از پلتفرم فیلمنت پخ شده چیزی فراتر از یک سرگرمیِ ساده خانوادگی بوده است؛ ما با یک آزمایشگاهِ روانشناختی، یک میدان جنگِ بیپرده و یک تجربه رسانهایِ رادیکال روبهرو هستیم. اما آیا شلیکِ پیاپیِ آدرنالین و تزریقِ تنش، برای رستگاریِ نهاییِ یک اثر کافی است؟ قضاوتِ قطعی دربارهی موفقیت یا شکستِ این قمار، نیازمند تماشای رقص دستهای بازیکنان و صبر کردن تا فروکشِ کاملِ این غبارِ رسانهای است. در «گل یا پوچ» تا وقتی آخرین دست باز نشود، نمیتوان فهمید گل دست چه کسی است. درباره «شاهگل» هم هنوز باید صبر کرد تا آخرین قسمتها پخش شود و معلوم شود این همه آشوب و هیجان، در نهایت به گل نشسته یا پوچ از آب درآمده است.
دستاندرکاران برنامه شاهگل، از نیک یوسفی تا مهران مدیری، در این فصل شمشیر را از رو بستهاند. آنها با آگاهیِ کامل از ذائقه مخاطبِ مدرن، «گیمشو» (مسابقه) را به یک «شو» (نمایش) پرالتهاب تبدیل کردند که گیمیفیکیشن در آن جاری است. دکوری تاریک و غربی که بویِ ترس و اضطراب میدهد و انگار گرگینهها قرار است به محل مسابقه حمله کنند تا موسیقیِ ارکسترال و وهمآلودِ بامداد افشار که با آن کُرِ لرزانندهاش در هنگام فینال هر مسابقه مو بر تن سیخ میکند و البته عبور از خط قرمزهای اخلاقیِ مسابقاتِ کلاسیک، همگی نشانههایی از یک جسارتِ کمنظیر در برنامهسازیِ داخلی است. ما در این مسابقه، منیتهای کاذب، تخریبهای روانی، فروپاشیِ تیمها بر اثر غرور (تیم رضا)، و تلههای عمیقِ روانشناختی (مثل حقههای «چپراست» میثاق و زبانِ بدنِ احمد) را به عریانترین شکلِ ممکن تماشا کردیم.
شاهگل تا این لحظه موفق شده خودش را به یک تجربه کاملاً «قطبی» تبدیل کند؛ شما یا عاشقِ این جنونِ روانشناختی هستید، یا از بیرحمی و فضای مسمومِ آن متنفر میشوید. تا جایی که دانش من قد میدهد؛ در مارکتینگِ رسانهای، ایجادِ این سطح از درگیریِ احساسی (عشق و نفرت توأمان) یک پیروزیِ اولیه محسوب میشود.

اما چالشِ اصلیِ سازندگان دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود: بحرانِ پایداریِ هیجان.
بیش از ده قسمتِ دیگر از این نبرد باقی است و سوالِ بزرگ اینجاست که آیا مخاطب میتواند این حجم از تنش، کریخوانیهای تهاجمی و حتی باگهای ساختاریِ برنامه (مثل فاصلهی غیرمنطقیِ میزها، دستهایی که زیر میز میروند و دخالتهای بیجای تماشاچیان از روی سکوها) را تا پایان تاب بیاورد؟ شوکِ اولیه کار خودش را کرده است، اما برای آنکه یک برنامه از یک «ترندِ زودگذر» به یک «اثرِ جریانساز» تبدیل شود، نیازمندِ کششِ دراماتیکِ پایدار و روایتی است که در نیمه راه، به تکرار و ملال دچار نشود. بر اساس تجربهای که از دنیای قبلی گل یا پوچ داشتیم؛ این دراما قرار است به زودی پررنگتر شود.
نباید فراموش کنیم فصل اولِ این مسابقه (گل یا پوچ) توانست جریانساز شود، زیرا اتمسفرِ خشن و اصیلِ قهوهخانهای را تا حدی تلطیف کرد (مثلا کاری که چهرههایی نظیر «سهیل» پرچمدارِ آن بودند) و پای این بازی را به دورهمیهای خانوادگی در هر سن و سالی باز کرد. اما به نظر میرسد رسالتِ «شاهگل» متفاوت است. شاهگل میخواهد ثابت کند که یک بازیِ بومی، ظرفیتِ تبدیل شدن به یک تریلرِ روانشناختی با استانداردهای جهانی (شبیه به اتمسفرِ اسکویید گیم یا دیگر بازیهای Survive) را دارد. اگر در ده قسمتِ آینده، برنامه بتواند بالانسِ ظریفی میانِ این تنشِ افسارگسیخته و منطقِ یک رقابتِ عادلانه برقرار کند و البته اگر مهران مدیری بتواند اقتدارِ کلاسیکِ خود را بر این آشوبِ کنترلشده دیکته کند، آنگاه میتوان از ظهورِ یک فرمتِ کاملاً جدید و جریانساز در رئالیتیشوهای ایرانی سخن گفت.

در نهایت، فعلاً نمیتوان حکمِ قطعی صادر کرد. شاهگل تا اینجای کار نشان داده که شجاعتِ برهم زدنِ قواعدِ بازی را دارد، اما برای فهمیدنِ عیارِ واقعیِ آن و سنجشِ تحمل و نظرِ نهاییِ مخاطب، باید تا آخرین سوتِ پایانِ این ماراتنِ روانی صبر کرد و دید آیا این قمارِ تاریک، به یک شاهکارِ جریانساز ختم میشود یا در گردابِ حواشیِ خود غرق خواهد شد. اینجا دیگر فقط قرار نیست بفهمیم گل دست چه کسی است؛ قرار است ببینیم برای بردن، هرکس حاضر است چقدر از خودش را رو کند.
آرش پارساپور