فیلم «حاشیه»؛ قصهای شخصی در بستری اجتماعی / سیاهنمایی یا آیینه اجتماعی؟

فیلم از همان ابتدا خود را به عنوان پروژهای دغدغهمحور و حاصل نگاه شخصی کارگردان معرفی میکند؛ نگاهی که سالها به دلیل سیاهنمایی مجال بروز نیافته بود.
مسجد در حاشیه شهر
یکی از نماهای کلیدی و بحثبرانگیز فیلم، نشان دادن بسته بودن مسجد در حاشیه شهر است که به عنوان نمادی از فاصلهی نهادهای سنتی با مشکلات پیچیده این مناطق قابل تفسیر است.
قلب تپنده روایت، شخصیت محسن با بازی هادی کاظمی است. وی پدری روحانی است که دخترش حلما ربوده میشود.
محسن در اینجا تنها یک پدر مصیبتدیده نیست، بلکه نماد یک مصلح اجتماعی است که در انتهای فیلم به این باور می رسد که باید با شکاف عمیق مذهبی فرهنگی در جامعه مواجه شد. که البته در ادامه این نگاه دچار شعار زدگی می شود و به درستی ابراز نمی شود.
روایت کاملا از نگاه محسن پیش میرود و بیننده را در تجربهی فکری او سهیم میکند. کارگردان اشاره کرده که الهامبخش این روایت، مشاهدات و وقایع فرهنگی ثبتشده در زندگی شخصی او بوده است.
پلیس کجای قصه بود؟
فیلم در انتقال نگاه خود با برخی کاستیهای اجرایی و روایی مواجه است:
اگرچه قرار بوده پدر قهرمان قصه باشد و پلیس در گرهگشایی نقش داشته باشد، اما این دو نقش به خوبی از هم تفکیک نشده و تداخل آنها باعث سردرگمی در خط روایی شده است. ایده حضور فکری پلیس، حتی در غیاب فیزیکی، به وضوح و اثرگذاری لازم نرسیده است.
پردازش شخصیتها ناقص است
التهاب و شتاب داستان، فرصت پرداخت عمیق به مسائل خانوادگی و ریشهای کردن شخصیتها را از فیلم گرفته است.
هرگاه فیلم به سمت مفاهیم مذهبی و اعتقادی حرکت میکند، دچارشعارزدگی میشود و طبیعی بودن دیالوگها و موقعیتها را تحت تأثیر قرار میدهد. این مسئله همراه با بازیهای تصنعی برخی بازیگران، از باورپذیری فضا میکاهد.
تمایل به روایت های جزئی مذهبی در یک داستان سیاه اجتماعی
تمایل فیلم به ارائه روایتهای جزئی مذهبی در میانه یک داستان سیاه اجتماعی، گاهی این ابهام را ایجاد میکند که آیا روایت از موضعی مستقل شکل گرفته یا تحت تأثیر نگاهی خاص یا ارگانی خاص است. این امر وحدت رویه روایت را خدشهدار میسازد.