درسهای شاهنامه برای جامعهای که میان حق و باطل مردد است

باشگاه خبرنگاران جوان – مرز میان حق و باطل، از بنیادیترین پرسشهای اندیشه انسانی است؛ پرسشی که هرچه زمان میگذرد، پاسخش در هیاهوی قدرت، ثروت و روایتهای متضاد، پیچیدهتر به نظر میرسد. جامعه امروز بیش از هر زمان دیگری با موقعیتهایی روبهروست که در آن، باطل میتواند در لباس حق ظاهر شود و تشخیص راه درست، نیازمند تکیه بر خرد و تاریخ است. شاهنامه فردوسی یکی از همان سرچشمههای کهن اندیشه است که این تقابل را فراتر از زمان و مکان روایت میکند. به همین منظور با سیدیاسر موحدفرد، شاهنامهپژوه، درمورد نسبت شاهنامه، حکمت ایرانی و خوانش امروزین حق و باطل گفتوگو کردهایم.
موحدفرد، در شاهنامه و از نگاه حکیم فردوسی، مرز میان حق و باطل چگونه تعریف و شناخته میشود. امروز در جامعهای زندگی میکنیم که تشخیص این مرزها برای بسیاری از مردم دشوار شده است. در منطق شاهنامه، حق و باطل بر چه مبنایی از یکدیگر تفکیک میشوند؟ آیا فردوسی در روایتهای شاهنامه معیارها یا مصداقهای روشنی برای این تشخیص ارائه میدهد؟
یاسر موحدفرد: بنیان اندیشه ایرانی و دینی بر همین مسأله استوار شده است. به همین روی، پیش از فردوسی نیز ما حکیمانی از جمله فارابی را داشتهایم؛ فارابی نیز به دنبال ترسیم «مدینه فاضله» است و نکته جالب اینجا است، حکیم فارابی هنگامی که بر پایه اندیشه ایرانی تأمل میکند، اصول شهریاری و کشورداری ایرانیان را میپذیرد؛ همان اصولی که ایران باستان، هزاران سال بر پایه آنها تمدنی برپا داشته و ایرانیان بر پایه آن، جهان را اداره کرده است.
نکته قابل توجه این است که هر دو حکیم فرزانه ایرانی، حکیم فردوسی و حکیم فارابی، شیعه هستند؛ با این حال، هر دو توجه ویژهای به اندیشههای ایرانی دارند. از این منظر میتوان گفت کسانی مانند فارابی در سده سوم و فردوسی در سده چهارم هجری از جمله حکیمانی هستند که پس از اسلام، حکمت ایرانی را دوباره بنیانگذاری کردهاند. خوشبختانه اثرهای آنان نیز در دسترس است و نشان میدهد که دارای مبنای فکری مشخصی بودهاند.
نظام فکری فردوسی بر این پایه استوار است که حکمت، محدود به یک دوره کوتاه تاریخی نیست. حکمت مورد نظر او، حکمت چندین هزار ساله ایرانی است. به همین روی، نگاه فردوسی به تاریخ، حکمرانی، آیین شهریاری و کشورداری، نگاهی ژرف و فراگیر است.
ایرانیان در طول تاریخ، تمدنهای گستردهای را اداره کردهاند حتی در مقیاس جهانی در برههای از تاریخ، ایران بزرگ از هند و چین آغاز میشده تا آسیای میانه، قفقاز و در آنسوی آن هم امتداد داشته است. بر اساس شواهد باستانشناسی، این گستره حتی تا کرانههای مدیترانه، منطقههای مهمی از اروپا تا اوکراین و کریمه که امروز نیز محل مناقشه هستند، ادامه داشته است. از سوی دیگر در جنوب و غرب نیز شام، عراق، کشورهای حاشیه خلیج فارس، حجاز و یمن را در بر میگرفته و همه آنچه امروزه خاورمیانه نامیده میشود را شامل میشده است.
در برخی دورههای تاریخی، تمدنهایی مانند مصر و یونان نیز چیرگی ایرانیان را پذیرفته بودند. جالبتر آنکه خود این تمدنها بارها خواهان آن بودند که ایرانیان آنان را از سلطه زورمداران و ستمگران رهایی بخشند.
نکتهای که شاید کمتر به آن توجه شده باشد، این است که تمدن یونان بر پایه سه قوم اصلی شکل گرفته است. یکی از این قومهای یونانی، همواره رابطه خوبی با ایرانیان داشتهاند و معمولاً از سوی دو قوم دیگر مورد ستم قرار میگرفتهاند؛ همان قومی که امروز کشورهای غربی، سرمایهگذاری فرهنگی بیشتری بر آنها داشته است. این در حالی است که ایرانیان، همواره در سراسر تاریخ بر مدار حمایت از ستمدیدگان جهان حرکت میکردهاند.
این پشتیبانی فرهنگی و حتی نظامی تا آسیای دور هم امتداد داشته و حتی کشوری مانند کره را هم شامل شده است؛ برای همین از سلحشوریهای ایرانیها در جای جای جهان، داستانهای فراوانی در میان مردم کشورها رایج شده و هماکنون، دستمایه ساخت فیلمهای سینمایی و سریالهای تلویزیونی هم شده است.
به همین روی، اندیشهای که در شاهنامه فردوسی و حکمت ایرانی دیده میشود، اندیشهای ظلمستیز است. این اندیشه در کنار خداشناسی، خردشناسی، جهانشناسی، مردمشناسی، دانششناسی و دینشناسی شکل گرفته است. فردوسی در دیباچه شاهنامه بهخوبی به این مبانی پرداخته و خداوند یکتا را پایه اندیشه خود قرار میدهد.
در سنت ایرانی، همواره خدا و خرد در کنار یکدیگر قرار داشتهاند. شناخت درست جهان و انسان، پایه حکمرانی شمرده میشده است. ایرانیان نهتنها برای انسانهای اثرگذار مانند فرمانروایان، دانشمندان و پهلوانان بلکه برای توده مردم و همه قشرهای جامعه نیز ارزش قائل بودهاند. هر قشر اجتماعی، جایگاه مشخصی در بنیانگذاری فرمانروایی ایران داشته است.
امروزه از «آرای عمومی» سخن گفته میشود، اما در بسیاری از موارد، این آراء بیش از آنکه بر آگاهی عمومی استوار باشد از تبلیغها، لابیها و شبکههای قدرت و ثروت اثر میپذیرد. در حالی که در سنت ایرانی بهویژه از دوران جمشید پیشدادی، بنیان کشورداری بسیار دقیقتری برای سامان جامعه ارائه شده است.
اگر بخواهم بنیان شهریاری جمشید را توضیح بدهم، باید بگویم که استواری کشور بر چهار رکن اصلی استوار است. برای آنکه یک کشور پایدار بماند، باید از این چهار رکن پشتیبانی شود. این تقسیمبندی، فقط در شاهنامه دیده نمیشود بلکه در همه متنهای کهن ایرانی از جمله اوستا، بندهش و دیگر اثرهای برجایمانده از ایران باستان بهروشنی آمده است.
این چهار گروه عبارتاند از: نخست روحانیان، دوم نظامیان، سوم کشاورزان و چهارم صنعتگران و هنرمندان. بعدها، این گروهها بهصورت تخصصی گسترش مییابند و هر کدام به زیرشاخهها و جایگاههای مشخصی دست مییابند. در شاهنامه فردوسی به این نامها به این گونه اشاره شده است: کاتوزیان همان روحانیان هستند، نیساریان، نظامیاناند، برزگران، کشاورزاناند و دستورزان، صنعتگران و هنرمندان کشور را تشکیل میدهند.
از آنجا که ایران یک جهانشاهی و امپراتوری بزرگ بوده است، اداره این گستره وسیع تنها بر پایه احترام متقابل امکانپذیر بوده است؛ احترام به تودهها، ارج گذاشتن به قشرهای گوناگون جامعه و حتی ارج نهادن به گوهرهای سازنده جهان که همان آب، باد، خاک و آتش است.
با توجه به توضیحاتی که ارائه فرمودید، آیا در شاهنامه نمونهای وجود دارد که در آن، باطل در لباس حق ظاهر شود؛ یعنی حق و باطل درهم آمیخته باشند؟ همچنین فردوسی برای تشخیص اینکه یک جبهه، جبهه حق است، چه معیارهایی ارائه میدهد؟ آیا معیار، قدرت است، اخلاق است، وفاداری است یا مؤلفههای دیگری مدنظر قرار میگیرد؟
معیار اصلی در شاهنامه، تقابل نیروهای اهورایی و نیروهای اهریمنی است. نکته بسیار مهم این است که اهریمن هیچگاه خود را بهصورت آشکار و صریح بهعنوان «ناحق» معرفی نمیکند. او همواره تلاش میکند خود را در پوشش حق نشان دهد و با طرح برخی مسائل، افکار عمومی را فریب دهد.
در شاهنامه، اگر بخواهیم نخستین دشمنی را که در برابر کیومرث شکل میگیرد، بررسی کنیم؛ اهریمن و نیروهای اهریمنی است. برای کیومرث هم اگر بخواهیم معادلی تاریخی بر پایه منابعی مانند تاریخ طبری یا تاریخ بلعمی بیابیم، میتوان او را همان حضرت آدم دانست. کیومرث در شاهنامه، بنیانگذار هفت کشور جهان بازشناسی میشود که مرکز فرمانروایی خود را بر کوه دماوند قرار میدهد و جهان را بر پایه نیکی و داد اداره میکند.
در چنین شرایطی، اهریمن وارد میدان میشود و مردم را بهتدریج فریب میدهد. او مستقیماً نمیگوید این فرمانروایی نادرست است یا حاکمان بد هستند؛ زیرا مردم در آن روزگار در آرامش و رفاه زندگی میکردند بلکه با طرح پرسشهایی از جنس «چرا فرمانروایی باید در دست این گروه باشد؟» ذهنها را دچار تردید میکند. اهریمن از دو عنصر بسیار مهم بهرهگیری میکند: قدرت و ثروت. او افرادی را که به دنبال قدرتورزی و ثروتاندوزی هستند، تحریک میکند و آنان را به سمت خود میکشاند.
اهریمن، دشمن شماره یک همه ایرانیان و همه مردمان در سراسر تاریخ است. این رویارویی که در شاهنامه از آن یاد شده، یک نبرد مقطعی نیست بلکه نبردی است که در متنهای کهن ما سابقهای چندین هزار ساله دارد حتی پیشگوییهایی در متنهای باستانی ایرانی وجود دارد که این نبرد را تا پایان تاریخ دنبال میکند. در اندیشه شیعی، نجاتبخش پایانی را با عنوان امام زمان (عج) میشناسیم و در اندیشه ایرانی، همین مفهوم با نام «سوشیانس» مطرح میشود؛ نجاتدهندهای که در پایان تاریخ جهان، مرز حق و باطل را بهروشنی مشخص میکند و پیروزی پایانی را بر پایه حق و حقیقت رقم خواهد زد.
ما با دو جبهه روبهرو هستیم: جبهه اهورایی و جبهه اهریمنی. جلوههای جبهه اهورایی روشن و قابل تشخیص است؛ همان پنج دستهای که پیشتر به آنها اشاره کردم، اما جبهه اهریمنی همواره مبهم عمل میکند و تلاش دارد خود را حق جلوه دهد حتی ممکن است ادعا کند که مدافع خدا، خرد، اخلاق، جهان و انسان است.
آیا در شاهنامه مواردی وجود دارد که نیروهای اهریمنی به پیروزی برسند؟ حتی اگر این پیروزی موقتی باشد؟
موحدفرد: بله، چنین مواردی وجود دارد. اگر با دقت به شاهنامه و دیگر متنهای کهن ایرانی نگاه کنیم، متوجه میشویم که یکی از پرسشهای اساسی اندیشمندان و حتی پیامبران الهی همواره این بوده است که چرا ناحق گاهی چیرگی پیدا میکند؟
برای نمونه: در همان داستانهای آغازین شاهنامه، میبینیم که خزروان، فرزند اهریمن به همراه دیوان وارد نبرد میشود.
این نبرد نخست به دلیل شتابزدگی و نبود انسجام با شکست نیروهای حق همراه است و سیامک بهصورت ناجوانمردانه کشته میشود، اما این پایان ماجرا نیست. زمانی که دوباره انسجام ملی شکل میگیرد، یعنی زمانی که هوشنگ، فرزند سیامک با تدبیر، اندیشه و همراهی کیومرث — پدربزرگ و نیای خود — مردم را گرد هم میآورد، شرایط تغییر میکند. در اینجا واژه «بسیچ» معنا پیدا میکند. بسیچ یا بسیج در اصل به معنای «بسیچیدن» و گردآوردن مردمان است؛ یعنی همه مردمان در کنار شهریار خود قرار میگیرند.
نکته جالب این است که در این بسیج عمومی، نهتنها انسانها بلکه نیروهای مینوی نیز به یاری میآیند. در روایتهای اسطورهای، پریان یا فرشتگان الهی — که نماد آنها سروش خجسته است و در اندیشه اسلامی میتوان آن را با جبرئیل مقایسه کرد — به یاری مردمان و ایرانیان میشتابند حتی جانوران نیز به کمک میآیند؛ زیرا آنان نیز از ستم نیروهای ناحق در رنجاند و خواهان آرامش هستند.
در این فرآیند حتی کسانی که پیشتر فریب خورده بودند، دوباره بازمیگردند. اندیشه آنها بازسازی میشود و به آغوش ملت و دولت بازمیگردند. در چنین شرایطی است که اهریمن دستش خالی میشود و قدرت خود را از دست میدهد.
پرسش اینجا است که چرا اصلاً چنین پیروزیهای موقتی برای نیروهای ناحق رخ میدهد؟ در متنهای کهن و باستانی ایرانی از جمله در «مینوی خرد»، این پرسش به آشکاری مطرح شده است.
شخصیتی به نام «دانا» — که به باور من میتواند یکی از پیامبران الهی در دوران باستانی باشد — از مینوی خرد میپرسد که چرا ناحق گاهی پیروز میشود؛ چرا ضحاک یا افراسیاب به قدرت میرسند؟
پاسخ این است که نیروهایی مانند خشم و آزمندی یعنی همان میل افراطی به قدرت و ثروت در درون همه انسانها وجود دارد تا زمانی که این نیروها پنهاناند، امکان مقابله و رویارویی با آنها وجود ندارد. این نیروها باید بهصورت عینی و مشخص جلوهگر شوند و در قالب شخصیتهایی مانند ضحاک یا افراسیاب که سردمداران نیروی شر و اهریمنی هستند، درآیند. تنها در این صورت است که جامعه میتواند با آنها مقابله کند.
اگر این جلوه عینی شکل نگیرد، اختیار انسانها نیز معنا پیدا نمیکند. همانگونه که در دنیای امروز هم میبینیم، بسیاری از زورمداران جهان، نهتنها از نظر اقتصادی در مضیقه نیستند بلکه ثروت و قدرت فراوانی دارند، اما همچنان به تعدی و تجاوز دست میزنند و باز هم احساس کمبود میکنند. این همان بیماری خشم و آز است. این بیماری روانی، مانند بیماریهای جسمی، نیاز به نشانه دارد. همانطور که تب، نشانه بیماری جسم است، این جلوههای بیرونی نیز نشانه بیماریهای روحیاند تا این نشانهها آشکار نشوند، امکان درمان وجود ندارد.
درمان نیز مرحله به مرحله است. گاه با گفتوگو، اندیشهورزی و آموزش میتوان این بیماریها را درمان کرد؛ همان کاری که دینهای الهی، پیامبران، حکیمان، عارفان و فیلسوفان انجام میدهند. فلسفه اساساً برای این آمده است که جهانشناسی انسان را اصلاح کند. در اندیشه ایرانی نیز مفهومی به نام «سپاس» وجود دارد که به معنای پاسداری از اندیشه نیک، گفتار نیک و کردار نیک است. اگر اندیشه درست شود، گفتار و رفتار نیز درست میشود، اما اگر بیماری اندیشه نادرست درمان نشود و کیان سرزمین، مردم و ناموس در خطر قرار گیرد، ناگزیر باید از مرحله گفتوگو عبور کرد و به دفاع و سلحشوری رسید؛ این همان جایی است که ازخودگذشتگی معنا پیدا میکند.
با توجه به شرایط اجتماعی امروز، میخواهیم بدانیم حوادثی که از سر گذراندهایم را چگونه میتوان از زاویه نگاه شاهنامه فردوسی تحلیل کرد. آیا نکتهای در این باره وجود دارد که بخواهید به آن اشاره کنید؟
موحدفرد: ما میتوانیم از اندیشههای کهن خود بهصورت روزآمد بهرهبرداری کنیم؛ زیرا این اندیشهها تکرارشوندهاند. مفهومی در ادب و هنر به نام «موتیف» وجود دارد؛ الگویی که بارها تکرار میشود. تاریخ نیز چنین ماهیتی دارد و یک الگوی تکرارشونده است.
در اندیشه دینی و در اندیشه ایرانی، همواره تأکید شده است که باید از تاریخ عبرت گرفت. عبرتاندوزی در شاهنامه بهروشنی وجود دارد. اگر تاریخ را درست بخوانیم و بهدرستی خیر و شر را بشناسیم، درمییابیم که تصورِ مصونماندن از تقابل با شر، تصور درستی نیست.
اینگونه نیست که اگر فردی یا خانوادهای در یک مجموعه کوچک، تنها نگاه خیرخواهانه داشته باشد و اندیشه اهورایی را ترویج کند، نیروهای اهریمنی به سراغ او نیایند. برعکس، این نیروها حتماً وارد میدان میشوند؛ بنابراین باید رفتار خود را بر پایه اندیشهای تنظیم کنیم که از شاهنامه فردوسی و حکمت ایرانی استخراج میشود و آن را بهروز کنیم.
این به آن معنا است که همواره باید هوشیار باشیم؛ باید هم نسبت به اندیشه خود، هم نسبت به خانواده، جامعه و افکار عمومی حساس باشیم. دقت در گفتار و رفتار فردی بسیار مهم است. نخست باید مراقب باشیم که خودمان دچار نگاههای اهریمنی و یا غفلت و کمکاری نشویم.
اگر انسجام فکری و اجتماعی وجود داشته باشد، همه ترجیح میدهند که صلح، آرامش و آسایش حاکم باشد و رویارویی رخ ندهد، اما زمانی که این انسجام متزلزل شود، نیروهای باطل طمع میکنند. آنها احساس میکنند، میتوان جامعهای را فریب داد و به سمت خود کشاند. در این مرحله است که مسئولیت کسانی که اندیشه ناب خود را تقویت کردهاند، سنگینتر میشود.
در چنین شرایطی، شخصیتهای شاخص جامعه کسانی که افکار عمومی آنان را پذیرفته است، باید وارد میدان شوند. این مسأله امروز هم مصداق دارد. ما قشرهای گوناگونی داریم که در اندیشه باستانی هم دارای جایگاه ویژهای بودهاند: عالمان دینی، فرماندهان نظامی، تولیدکنندگان، کشاورزان، هنرمندان، صنعتگران، پزشکان، مهندسان و فعالان رسانهای. هر یک از این قشرها ابزار خاص خود را در اختیار دارند. امروز ابزار رسانه بسیار اثرگذار است؛ پزشکان ابزار دانش پزشکی دارند، مهندسان ابزار تخصص فنی دارند و دیگر قشرها نیز به همین ترتیب دارای ابزارهایی برای اثرگذاری و محل مراجعه قرار گرفتن در اختیار دارند.
در قشرهای گوناگون، هر کسی در حوزه خود وظیفهای دارد و در بیان مسائل، ایفای نقش میکند؛ بهویژه زمانی که مردم دچار تردید میشوند و نمیدانند حق و باطل کدام است. این تبیین، زمانی مؤثر خواهد بود که جامعه از افراد شاخص خود بهدرستی بهره بگیرد؛ نه اینکه تنها منتظر باشیم، آنها خودشان سخن بگویند. باید به آنها تریبون داده شود، دعوت شوند و در فرآیند کشورداری از آنها کمک و مشورت گرفته شود.
در ایران باستان، ما نهادی به نام مجلس مهستان داشتیم که بزرگان همه قشرها در آن حضور داشتند. این بزرگان راهکار ارائه میدادند و در تصمیمگیریهای کلان نقش داشتند. افرادی که مورد پذیرش جامعه بودند و هم شناخت دقیقی از وضعیت کشور و جهان داشتند و هم در کنار مردم بودند و مردم میتوانستند به آنها مراجعه کنند.
مردم باید از طریق بزرگان صنفی، فرهنگی، بومی و منطقهای خود با ساختار حاکمیت در ارتباط باشند. از سوی دیگر، حکمرانان نیز باید نقدپذیر باشند و نقد سازنده را بشنوند حتی نقدهای دلسوزانه مردم را دقیق گوش دهند و در پی حل مشکل با همراهی نمایندگان آنان از گرایشهای گوناگون باشند حتی اگر این افراد در ساختار قدرت حضور نداشته باشند.
مسائل کشور باید با مشارکت جمعی حل شود. مردم از طریق نمایندگان فکری و صنفی خود باید دغدغههای خود را منتقل کنند و حاکمیت نیز باید به آنان پاسخگو باشد و برای حل مشکل مردم باید از راهکارهای این نمایندگان همواره بهرهگیری کنند و از مشاوره آنان همیشه بهره ببرند.
در شاهنامه فردوسی، این مسأله بهخوبی حل شده است. ما با جایگاههایی مانند «پهلوانان» روبهرو هستیم که در طبقه میانی حکمرانی قرار دارند. این افراد میتوانند تا سطح اداره منطقهها، شهرها و استانها و حتی حضور در مجلس مهستان پیش بروند. آنها در میان مردم زندگی میکنند، افکار عمومی را میشناسند، توان بسیج اجتماعی و حتی نظامی دارند، اما در عین حال خودشان خواهان پادشاهی، فرمانروایی یا وزارت نیستند.
پهلوانان هم مورد پذیرش مردماند و هم مورد اعتماد شهریاران هستند. اگر شهریار دچار خطا و اشتباه شود، این افراد میتوانند از سوی مردم تذکر دهند و فرمانروا نیز باید پذیرای اصلاح باشد. این ساختار، ساختاری است که به باورم حتی اگر هزاران سال هم بخواهیم جامعهای را اداره کنیم، کارآمد خواهد بود.
در اندیشه ایرانی، ما برنامهریزیهای بلندمدت پنجاه ساله داریم و تقسیمبندیهای دههزارساله در نگاه تاریخی ما وجود دارد. این عدد اغراقآمیز نیست. امروزه در کاوشهای باستانشناسی، اثرهایی در غارهای ایران پیدا شده که پیشینهای تا حدود ۴۷۵ هزار سال دارند. تاریخی که شوربختانه توسط برخی روایتهای غربی یا شرقی برای ایران نوشته شده، نیازمند بازنویسی جدی است؛ موضوعی که من در کتابهای خود به آن پرداختهام.
به باورم، بازخوانی و روزآمدسازی «آیین شهریاری» ایرانی، میتواند در حوزههای اقتصادی، معیشتی، آموزشی، فرهنگی و حتی در ارتباطات بینالمللی، جایگاه ایران را در بالاترین جایگاه جهان قرار دهد.
منبع: فارس