
وقتی دربارهی اینترنت صحبت میکنیم، معمولا کسانی وارد بحث میشوند که صدایشان شنیده میشود: رسانهها، کسبوکارها، فعالان اقتصادی، خبرنگاران و گروههایی که بههرحال نوعی نمایندگی دارند. آنها میتوانند خسارتشان را عددی کنند، گزارش بنویسند، مصاحبه بدهند و در نهایت در گفتوگوهای رسمی دیده شوند.
اما در این میان، گروه بزرگی وجود دارد که اساسا در این چارچوبها جا نمیگیرد: شهروند عادی.
* احسان فیضالهی؛ معاون فناوری اطلاعات پاراچی
شهروند عادی نه اتحادیه دارد، نه رسانه، نه سخنگو. وقتی اینترنت محدود یا قطع میشود، کسی برای او بیانیه صادر نمیکند. زیانش در گزارشهای رسمی ثبت نمیشود، اما زندگیاش مختل میشود. برای او، اینترنت نه «اکوسیستم» است و نه «صنعت دیجیتال»؛ اینترنت بخشی از زیست روزمره است، چیزی همردیف امکان حرفزدن، دیدن و در ارتباط ماندن.
من سالها در حوزهی اینترنت، استارتاپ و کسبوکار دیجیتال فعالیت کردهام و از نزدیک آسیبهای جدی این محدودیتها را تجربه کردهام. اما هرچه جلوتر آمدم، بیشتر متوجه شدم که بخش اصلی ماجرا جای دیگری است؛ جایی که کمتر کسی از آن حرف میزند: اینترنت در زندگی مردمی که نه فعالاند، نه رسانهای، و نه قابل طبقهبندی.
برای فهم این مسئله، شاید بد نباشد از زبان شروع کنیم.
در فارسی شش ضمیر داریم: من، تو، او، ما، شما، آنها.
«او» و «آنها» ضمایر غایباند؛ بقیه، ضمایر حاضر. این فقط یک قرارداد دستوری نیست. زبان، بهطور پیشفرض، از «من» و «تو» انتظار حضور دارد. اگر «من» هستم، باید در صحنه باشم؛ باید بتوانم پاسخ بدهم، دیده شوم و در گفتوگو باقی بمانم. غیبت، جایگاه شخص سوم است؛ کسی که هست، اما در تعامل نیست.
لغتنامهی دهخدا غیبت را بهمعنای نبودن در حضور تعریف میکند، نه نبودن در وجود. غایب حذف نشده، اما از میدان ارتباط بیرون افتاده است. این تمایز، وقتی به اینترنت فکر میکنیم، اهمیت ویژهای پیدا میکند.
اینترنت در دهههای اخیر چیزی فراتر از انتقال داده انجام داده است. اینترنت امکان نوعی حضور بدون بدن را فراهم کرده؛ حضوری که نه کامل است و نه حذفشده. ما با کسانی حرف میزنیم که کنارمان نیستند، تصویرشان را میبینیم، صدایشان را میشنویم، واکنش میگیریم، اما لمسشان نمیکنیم. این وضعیت نه حضور کلاسیک است و نه غیبت کلاسیک. میتوان آن را نوعی اولشخصِ غایب دانست: «منی» که وجود دارد و کنش میکند، اما بدنش در صحنه نیست.
برای بسیاری از مردم جهان، این شکل از ارتباط انتخابی بوده است. اما برای ایرانیان، بهتدریج به یک ضرورت تبدیل شده است. مهاجرت، دیگر یک تصمیم فردی صرف نیست؛ بخشی از واقعیت اجتماعی ماست. خانوادهها از هم جدا شدهاند، دوستان در جغرافیاهای مختلف پخش شدهاند و دیدار فیزیکی، به دلایل اقتصادی، سیاسی یا اداری، دشوار یا ناممکن شده است.
در چنین شرایطی، تماس تصویری، پیامرسانها و شبکههای اجتماعی، نقش «جایگزین ارتباط» را بازی نمیکنند؛ آنها تنها شکل ممکنِ حفظ رابطه هستند. اینترنت، در اینجا، وسیلهی تفنن نیست؛ خط باریکی است که «تو» را از تبدیلشدن به «او» نجات میدهد. اگر این خط قطع شود، رابطه نه تعلیق، که فروپاشی را تجربه میکند.
و درست در همین نقطه است که به ویژگی عجیب زندگی روزمرهی ایرانی میرسیم.
زندگی روزمرهی یک ایرانی، بهطور ناخواسته، نیازمند سطحی غیرعادی از سواد تخصصی شده است. کسی که فقط میخواهد با فرزندش تماس بگیرد، با همسرش ویدیوکال داشته باشد یا صدایش را بدون قطعووصلی بشنود، ناچار است بداند VPN چیست، DNS چگونه کار میکند، پروتکلها چه تفاوتی دارند، چرا یک اپلیکیشن کار میکند و دیگری نه، و چرا اینترنت امروز کندتر از دیروز است.
این وضعیت محدود به ارتباط عاطفی هم نمیماند. برای فهم سادهترین اتفاقات روزمره، شهروند ایرانی باید دربارهی بحران آب، آلودگی هوا، تحولات منطقهای، تحریمها، ساختار قدرت جهانی و زیرساخت ارتباطی بداند. این حجم از «سواد ناخواسته» نتیجهی زندگی در شرایطی است که دسترسی آزاد به اطلاعات، پیشفرض بدیهی نیست.
اینترنت در این میان، نقش ستون فقرات فهم واقعیت را دارد. نه بهعنوان منبع سرگرمی، بلکه بهعنوان ابزار تفسیر جهان. محدود شدن آن، فقط قطع ارتباط نیست؛ اختلال در توان جامعه برای فهم، تصمیمگیری و ادامهی زندگی روزمره است.
در چنین بستری، شبکههایی مانند اینستاگرام معنا پیدا میکنند. نه صرفا بهعنوان شبکهی اجتماعی، بلکه بهعنوان شکل جدیدی از ثبت و حفظ زندگی. اینستاگرام از ابتدا جایگاه عکاس را تغییر داد؛ موضوع تصویر، بیش از آنکه «جهان بیرون» باشد، خودِ انسان شد. حتی وقتی فرد پشت دوربین است، باز هم این «خود» محور روایت است.
عکس، ذاتا متعلق به گذشته است. هر تصویر، ثبت لحظهای است که پایان یافته. اینستاگرام مجموعهای از این لحظههای ازدسترفته را کنار هم میچیند و آنها را به حافظهی دیگری میسپارد. در جامعهای که تجربهی مشترک فیزیکی محدود شده، این ثبت و نمایش، نقش جایگزین ناقص اما ضروری حضور را ایفا میکند.
حتی پخش زنده هم این منطق را بهکلی تغییر نمیدهد. در «لایو»، لحظه پیش از آنکه کاملا زیسته شود، عرضه میشود. فرد، پیش از تجربهی کامل، خود را در معرض نگاه دیگری قرار میدهد. این سازوکار، هم نشانهی میل به ارتباط است و هم نشانهی فاصلهای که دیگر قابل انکار نیست.
- بیشتر بخوانید:
ققنوس قیچی: سه موج فیلترینگ و معماری اعتماد در عصر بحرانهای پیاپی | یادداشتی از احسان فیضالهی
برای شهروند عادی، این فضاها نه ابزار دیدهشدناند و نه صحنهی خودنمایی؛ آنها راههاییاند برای حذف نشدن. تماس تصویری، پیام کوتاه یا حتی دیدن نشانهای از زندگی دیگری، تلاشی است برای حفظ جایگاه «مخاطب». وقتی اینترنت قطع میشود، این تلاشها بیصدا فرو میریزند و فرد، بیآنکه نمایندهای داشته باشد، به موقعیت شخص سوم رانده میشود: غایب، خاموش و بیرون از گفتوگو.
در نهایت، مسئلهی اینترنت در ایران، پیش از آنکه مسئلهی فناوری، اقتصاد یا سیاست باشد، مسئلهی شهروندی است. مسئلهی این است که چه کسی حق دارد «حاضر» بماند و چه کسی، بهتدریج، به غیبت رانده میشود. اینترنت برای شهروند عادی، آخرین سازوکار حفظ حضور است؛ نه برای ساختن «ما»ی بزرگ، بلکه برای جلوگیری از فروپاشی آرام «من» و «تو».
اگر این را نبینیم، هر بحثی دربارهی اینترنت – هرچقدر فنی یا امنیتی- از مهمترین واقعیت زندگی امروز ایرانیان عبور کرده است: حقِ سادهی حاضر بودن در زندگی خود.